|
مثل برگی که داره می بردش باد! مثل افسانه تلخی که همه بردنش ازیاد! مثل تک شاخه خشکی که توی آتیشت افتاد ! مثل اون زورق خسته که شکسته تو ی گردباد ! دارم از یاد تو میرم دارم از یاد تو میرم دارم از یاد تو میرم سلام سلام به همه دوستانی که با نظرات قشنگ وخوبشون پنجره ی رو به دل این عاشق زخم خورده و این ساده دل بیماررا با دستای پرمهرومحبتشون باز کردن وگرمایی به این روح خسته دادن وهمیشه مشوق این خسته دل بودن تا این تنه نیمه جونشو یدک بکشه واز پا نیفته ولی غافل از اینکه این پنجره غبار گرفته تر وداغون تراز اونیه که بشه ترمیمش کرد صیقلش داد تا بشه از پشتش این دل شکسته رو دید روحم زخمی تراز اونه که به پاس خوبیهاتون جبرانی داشته باشه زبانم الکن تراز اونه که بتونه محبت های شما را جواب گو باشه پس منو ببخشین وخیلی زود فراموشم کنین شاید تا مدتی وبلاگم بمونه تا خود به خود مثل خودم رو به افول بره ونابود بشه ذره ذره قطره قطره با یکی از زیباترین غزلیات مولانا که عاشقانه می پرستمش وبم رو تموم می کنم.تا حداقل حسن ختام خوبی باشه و به بزرگی این شاعر نامدار ایران که نه جهان منو ببخشین . محتاج دعای همتون هستم . برام دعا کنین تا خدا منو ببخشه ! واسه ی.... + نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 14:54 توسط زهره |
همه خفتند ومن دلشده را خواب نبرد همه شب دیده ی من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمُرد گر شدم خاک ره عشق مرا خُرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خُرد آستینم ز گهر های نهانی بردار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد شحنه ی عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش برحمت بفشرد برگرفته از ديوان شمس تبریزی + نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 14:45 توسط زهره |
الا ای جان جان جان ٬ چو میبینی چه می پرسی؟ الا ای کان کان کان ٬ چوبا مایی چه می ترسی ؟ برگرفته از دیوان شمس تبریزی + نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 13:8 توسط زهره |
به شب ها من به تنهایی ٬ به کنج خانه ای ویران شوم همراه پروانه ٬ به یادت تا سحرگاهان ز بس من بی کس و تنها ٬ بدون تو به سر کردم بریزم اشکی از حسرت ٬ به سان شمع در دامان شب و پروانه و شمعند ٬ رفیقانم در این هستی همه دلخسته و حیران ٬ به سان مرغ سرگردان + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 22:6 توسط زهره |
مرا دیگر نمی خواهی ٬ نگاهم را نمی بینی به ا شک انداختی ما را٬ تو اشکم را نمی بینی به عشق انداختی ما را ٬ تو حرفم را نمی فهمی سپردی غم به چشمانم ٬ درونم را نمی بینی شدم برگی به دست باد ٬سراغم را نمی گیری حبابی روی دریایم ٬ فنایم را نمی بینی سراپا اوج فریادم ٬ سراپا درد و افغانم صدایم در گلو خشکید ٬ سکوتم را نمی بینی چو بغض در گلو مانده ٬ صدایی در ته چاهم شکست و خُرد شدن هایم ٬ سقوطم را نمی بینی + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 20:53 توسط زهره |
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم از این همه دوز وکلک بی رنگ بی رنگ است دلم از این همه مکر و ریا خون و عزاداراست دلم تنگ است دلم داغ هزاران لحظه ناب وفاداری ! ٬ دقایق های عشق وعاشقی ! ٫ خونین ودربند است. دلم از آن وفادار سخن پرداز آزادی دلم از آن نصیحت گوی بیداری همه درد است درون صندوقی با یک هزار قفل و فقط زنجیر به پستوخانه قعر زمان اسیر و بر بند است. همان بهتر بپوسد در میان مشتی از آوار تنهایی همان بهتر که از زخم زبان مطرود بی ننگ است ! . + نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 20:52 توسط زهره |
سلامت را نمي خواهم٬تو مرگم را نمي خواهي؟ درون سينه پوسيدم ٬ جوابم را نمي خواهي؟ به سان برگ خشكي زير پاهاي تو پوسيدم تو خشكاندي درونم را٬عذابم را نمي خواهي؟؟ همه عمرم به پاي تو ٬گذشت اما نمي داني سراپا آتش و آهم٬ قرارم را نمي خواهي؟ به يك طنازي و افسون ٬ مرا در دام جا دادي منم آهوي صيد تو ٬ فرارم را نمي خواهي؟ صدايت بود شيرين و لبت خندان ٬دلت شادان ولي افسوس!اكنون چه؟شرارم را نمي خواهي؟ پس از مرگم به حرفانم ٬رسي٬اما دراين دوران نمي بيني دگر من را ! وجودم را نمي خواهي؟ مثال زهره خاموش ٬ درون شام غم هايم مرا بي نور مي بيني ٬ تو انورم نمي خواهي؟ + نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 0:55 توسط زهره |
دیشب دوباره با تو٬ درخواب گفتگو بود چون عاشقان بی دل٬ دائم به جست وجو بود من با تمام جانم ٬ من با تمام روحم عشقت طلب نمودم٬افسوس سربه تو بود دیشب همه تنت را ٬ بوییدم و ندیدم از تو صفا و عشقی ٬ دائم بهانه جو بود دیشب دوباره سر را برسینه ات نهادم امّا تو صخره ای سخت٬ گو با این چه خو بود؟ از بس که گریه کردم ٬از بس که غصه خوردم رحمی نمودی بر من ٬ روحت به شستشو بود سوز صدای خستم ٬ بال و پر شکستم در تو اثر نمود و با من یکی یه رو بود گفتی که این چه عشقی است بامن تو می نمایی؟ شاید ز دل نباشد ! با من یکی دو رو بود!؟ گفتم : که هیس ! ساکت! ما را به باد دادی چون قایقی شکسته ٬ساحل به جستجو بود چون خونِ تو رگ من ! از من جدا نبودی در هر نفس تو با من٬ یادت به گفتگو بود از خواب چون پریدم ٬ اشکم روان ز دیده عکست میان دستان٬ چشمت چه کینه جو بود + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 21:36 توسط زهره |
ای باغبان زندگی ام ! مرابشناس ! من همان گل مردابی تو ام ! سایه ای برسرم نیست ! دست نوازشی نیست ! دستان لرزانم محتاج گرماست ! نمی بینی؟ ریشه هایم درون مرداب پوسیده یخ زده از تنهایی ! باورم کن! هواخواهم باش ! ودرناباوری حزین وسرد جدایی ام ٬ تکیه گاهم باش ! + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 14:27 توسط زهره |
تنها تر از زمستان دلخسته از خزانم تنهاتر از شبي گنگ پژمرده از زمانم من از جفاي بي حد دائم در التهابم از عشق بي دوام و از روح او فغانم سرخورده از نگاهش بيمار و ناتوانم من سرسپرده از او مهر از رخش ندارم ليك او به نيم نگاهي داد حسرت جهانم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 23:0 توسط زهره |
|